تبليغاتX
موجود دوپای شهر مردمک های یخ زده ...

موجود دوپای شهر مردمک های یخ زده ...

قلب خاك خوبي دارد،
هر دانه كه در آن بنشاني هزار دانه بار مي‌دهد...
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 13:40 توسط blue |


رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.



زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند

فانوس  ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است
.

رابنیندرانات تاگور

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 13:31 توسط blue |


دستهای تو از رودخانه ای می گذرند

که نامش را با آنکه ندانسته ام،

زیسته ام.

 

گرچه از مرگِ آن ماهی جوان

سالهاست می گذرد

ما سیاهپوشِ لحظه های بی بازدمِ خودیم

لحظه های شن 

در ششهای کودکی که تازه داشت

آب نوشتن را می آموخت.

 

گرچه از مرگ آن ماهی جوان

سالهاست می گذرد

نگاه مان هنوز به صخره ها سنگ می شود

و لبهایمان

اسیر قلابهایی که صیادانِ پیر

در حلقومِ درازِ شب فروانداخته اند.

 

گرچه از مرگ آن ماهی جوان

سالهاست می گذرد

 

اینجا

در کنار تو

رودخانه ای 

نامِ دریا را

دوباره به یاد می آورد.

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 13:18 توسط blue |


هنوز هم گاهی تلفن زنگ می‌زند

هنوز هم خبرهای تازه را می‌خوانم 

هنوز هم دنیا همان چیز وحشتناک قشنگی است که بود

با همان سوال‌های همیشگی

همان بازی‌ها،  سر به دیوار کوبیدن‌ها و دوز و کلک‌ها

آدم‌های آلبوم‌‌های قدیمی‌‌ام

آرام آرام

بی دیدار و خداحافظی می‌روند

تمام روز آواز می‌خوانم

پنجره‌ها را می‌بندم

ترانه‌های از مد افتاده را

زمزمه می‌کنم

می‌گویم دلم می‌خواهد بروم

و می‌مانم

می‌گویم دست از سرم بردارید 

و از تنهایی دق می‌کنم

می‌گویم حوصله‌ی هیج‌کس را ندارم

و دلم برای همه‌ی دنیا تنگ می‌شود

همسرم فکر می‌کند عاشقم هنوز

نگاهم می‌کند

شوخی می‌کند می‌خندد

بعد بی حوصله

لباس می‌پوشد و از در می‌زند بیرون

من پشت می‌کنم به آینه

موهایم را رنگ می‌کنم

حرف می‌زنم

با آدم‌هایی که نیستند، نمی‌آیند

پنجره‌ها را می‌بندم

تمام روز

ترانه‌های از مد افتاده را

زمزمه می‌کنم

 

این چمدان

زیر تخت

هنوز منتظر است

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 13:15 توسط blue |


نقطه می شوی ،

درست در ابتدای سطر گفت گویمان .

 

 

 

جهان پر شده از این نقطه های خفقان .

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 13:4 توسط blue |


کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود...
اونکه تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود...

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود...
تو قصه جن و پری دلهره دم به دم نبود...

مادربزرگ قصه ها شو بالای تاقچه جا می گذاشت...
یک عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می گذاشت...

قصه های قدیمی رو یک جور تازه می نوشت...
آدم و حوا رو دوباره می گذاشت برن توی بهشت...

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 13:0 توسط blue |


روزگاران را چه شد...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 10:52 توسط blue |


تو خوشبختی...

 

 

 

 

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 13:42 توسط blue |


غروب خورشید

چه زيباست آفتاب

وقتي ترد و نازك ، بيدار مي شود

هم آن گاه ، كه انفجار سلامش بر ما مي پاشد.

خوشبخت آن كسي كه عاشقانه

غروبش را به سلامي انجامد

چون شكوه يك رؤيا،

به ياد مي آيَدَم از گُل، از چشمه و از شيار خاك

كه از هوش مي رفتند

چون قلبي هراسان

در پرتو نگاه هاي گرم آفتاب

اكنون بشتابيم تا افق

دير است بشتابيم.

تا مگر رگة نوري در رُباييم

آه ، چه عبث ، خورشيدي را اسيرم

كه از من مي گريزد.

و باز شب ناپايا

سياه و نحس ،

سَرد و مرطوب

حكومت مي گسترد

اينك،

اين بوي قبرستان

و اين گام هاي لرزان من

بر ساحل باتلاقي

كه حلزون هاي سرد

و وزغ هاي ناپيدايش

لِه مي شوند .


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 10:36 توسط blue |


سختی ها فانی اند و سرسخت ها باقی

 

و هنگام سختی ها این چهار کلمه در کنار هم غوغا می کنند:

واین نیزبگذرد...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 21:15 توسط blue |


سختی ها به ما می آموزد که زندگی را بیشتر قدر بدانیم


آموختن بیشتر، رشد بیشتر را به همراه می آورد.


آزردن،ترسیدن تنها ماندن و گریستن ، منزل های راه آموختن اند

.
گذراندن دوران سخت از تو همان می سازد که هستی،


آغاز هر روز نو به تو می گوید که شایسته آنی که لبخند بزنی. 

 



(هیچ کس نمی تواند بدون تجربه اثر هنری بزرگی بیافریند

بی درنگ نمی توان در این دنیا به جایی رسید

یا در اولین کوشش فاتح عشق شد

در فاصله میان شکست های اولیه و موفقیت های بعدی

در شکاف میان کسی که می خواهیم باشیم و کسی

که در حال حاضرهستیم

حتما درد،اضطراب ، تحقیر و رنج ،جود دارد

نباید خیال کرد تجربه های مفید بصورت خود جوش

بدست می آیند

خیال نکنیم رضایت خاطر یا باید به آسانی حاصل شود یا

اصلا حاصل نشود

مراقب این افکار باشید زیرا باعث می شود

بطور نابهنگام از سختی های زندگی بشکنیم .)

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 21:12 توسط blue |


زندگی زیباست...

 اما چه زیبایی آدمیزاد درش میتواند بنگرد...

 

بجز اینکه باید با چشم بصیرت، نیت و دلی پاک به زندگی نگاهی عمیق کرد...

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 10:26 توسط blue |


امروز دلم گرفت...

همین...

شاید یک اشتباه...

شاید یک تذکر...

شاید و شایدی دیگر...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 15:52 توسط blue |


زندگی

ورقهای رنگارنگ

گاه سپید، گاه سیاه

پایین و بالا

 

هیچ میدانی لحظه ای دیگر چه خواهد شد؟

آیا مرگ یا شاید...

آری شاید تولد...

تولد درد، غم، اندوه

یا شاید لبخند...

 

صفحات زندگی ورق میخورند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 18:54 توسط blue |


سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف....

 


هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالت گفته هااست....

 
موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون....

  

سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمت عشق....

سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد....

آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود....




وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند....




آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين، فقط نگاه مي کند....





تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند....



سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد....

دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند....

 


قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است....


 


 

مارک تواين مي گويد :

بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 18:22 توسط blue |


برگرد

آن آدمک آبی دارد غرق میشود

برگرد

آن آدمک آبی

در تقاطع خیال زردها و دردها غرق میشود

برگرد

باور نمی کنم که نشنیدی

صدای سیاهی ها را که به حلقش فرو می رفتند

شرم می کنی نه؟!!!

دردناک و سردناک است این حس

میدانم برگرد

حتی برای یک بار دیگر

آدمک آبی صدای همهمه قطراتت را از دور شنیده

این غرق انصاف نیست

برگرد

حتی حتی اگر زباران

و باز حتی اگر زسایه ای سبز دریغ می گنی

بقدر نگاهی سرد از دور

برگرد

اما برگرد

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 17:26 توسط blue |


خدایا

 

چه میدانم سر دورترین گلها چه کسی را منتظر آمدن یارش نشانده ای

و خدایا چه میدانم کجای زندگیم را پر از گناه احساس کرده ای

 

و تو را

ای محبوب من

نمی دانم باران بهاریت حکایت کدام دل خسته از نباریدن لحظه های دلدادگی است

 

و غروب نیمه جان تابستان را

نمی دانم از بهر کدامین شب گریه های تب زای بی کسی است

سر بال فرشتگانت به قطع دل نواز ترین نوازش هاست

 

ولی آیا دیده ای چگونه سر انگشت خالی و بی جان من شگرف ترین آرامش دنیا

 برای وجود به وجود من بسته اش است!

به قطع می دانی که خود خالق تمام  داستانهای نگفته

... زندگی منی

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 19:3 توسط blue |


...به نام خدايي كه پدر را آفريد

 

آنكه دستانش گرمي بخش زندگي است...

 

به نام خداي پدر...

پدري كه هرچند دستاني زبرو خشن دارد... ولي دلش به پا كي

 آيينه هاست ...

اوست كه برايم عشق را معني مي كند... براستي كه بردباري

 را از سيماي او شناختم  حتي هنگامي كه از زور خستگي ناي

حرف زدن ندارد... مهرباني را در چشمان نيمه بسته او مي توان ديد...

 

به نام خداي پدر...

 پدر حقيقتي است كه هيچ وقت شناخته نمي شود...

 آري پدر است كه مظهراستقامت است و تشبيهي براي درخت سرو است ... هرچند كه

 خزان زندگي بر او سخت گرفته و موهاي سرش را مانند باغ پاييزي

 كرده است .. اما در ميان آن سفيدي برف زمستاني ، زند گي كه

بر سر دارد شور جواني وجوانه زد ن در او ست..

به نام خداي پدر...

به نام خدايي كه پدر را آفريد ... با ِگلي كه در آن آب محبت

و صفا بهره برده بود ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 14:48 توسط blue |


زندگی شعری ست

که تو باید بسرایی آن را

 یا بخوانی آ ن را

بشنوی آن را نیز

دست کم باید آن را تحسین کنی

 تا از این راه به اردوی ترنم و طراوت برسی

کاش شاعر باشی...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 21:39 توسط blue |


روباه گفت: ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:- نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای .

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:-...به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت: - آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گلمم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 12:41 توسط blue |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قاصدکها از لابه لای کتاب زندگی ام آمدند...
در اطرافم حلقه زدند و به آرامی در گوشم زمزمه کردند...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386



پیوندها

وبلاگ بانوی کوچک...
انجمن علوم دامي رازي كرمانشاه
دردهایم...
شاعر آبی دل
و خدایی که...
بن بست...
خرها عمر دراز دارند...
قروه شهر سیب زمینی...
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin